۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه

گرگ هار




گرگ هار !


گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زده بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خزامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم !
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
پس ازین دره ژرف
جای خمیازه جادو شده غار سیاه
پشت آن قله پوشیده ز برف
نیست چیزی ، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله پاک !
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی است
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی است
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم !
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من ؟
بی تو ؟ چون مرده چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم!
گرگ هاری شده ام




از استاد اخوان ثالث


۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

سنگها


سنگها




آیینه سر بدزد که کورند سنگها




فرسنگها ز عاطفه دورند سنگها




تاآبها دوباره بیفتند از آسیاب




این روزها چقدر صبورند سنگها




آیینه چون شکست،به تکثیر می رسد




بیهـــوده در تدارک گـــــورند سنگها




باید قدم گذاشت ولیکن به احتیاط




کـز دیر بازسّد عبــورند سنگها




این است حرف تیشه ی آتش زبان که گفت




مثـــل همـیشه تـــــــــــــابع زورنــد سنگها




از سنگ جز سقـوط تـوقّع نمی رود




در قلّه بسکه مست غرورند سنگها